تبليغاتX
عاشقی یعنی به پایش پر پر شدن

عاشقی یعنی به پایش پر پر شدن

بر محمد و آل محمد صلوات بفرست.

بعد از پست قبلیم که همه ی دلها را سوزاند اکنون جایی دیگر تراوشات ذهنم را مینویسم...

آدرس منزلگاه جدیدم :

افکار و دغدغه های من !!

www.mohammad1367.blogfa.com

 

 

 

 

نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم فروردین 1391ساعت 17:48 توسط محمد|

چندی قبل حرف از سحر گاهی بود که قرار است دستان بی رمق و ذهن خسته ام مرا یاری کنند تا آخرین نوشته ها را هم به یادگار در این سفره خانه دل بنویسند .. از سحرگاهی که دل ها به خاطرش غمگین می شوند و از سحر گاهی که من با تو خداحافظی میکنم...

 و اینک همان سحر گاه تلخ می باشد... !!

وای که چقدر نوشتن سخت است امشب برایم.. امشب از عاشقی می نویسم که به پایش پر پر شد ولی بهش نرسید  !!! امشب ازخاطراتمان مینویسم... از خاطراتی که هیچوقت از ذهن هر دوی ما محو نمیشود...

از اون نگاه های عمدی که تا چشم در چشم نمیشدیم بیخیال نمیشدیم و وقتی هم که نگاهمان به هم گره میخورد جوری وانمود میکردیم که انگار کاملا تصادفی بوده  !!!

از شب هایی مینویسم که با خیالت به خواب میرفتم و روزهایی که به امید دیدنت بیدار میشدم... خاطرات فراوانند و مجال بس کوتاه...

راستی .... دلم برای صدایت تنگ شده است ... !!

اما از دست بد روزگار اکنون مجبورم که با تو وداع کنم...من روی دل و علاقه ی چند ساله ام پا میگذارم... نمیدانم چرا خداوند حسرت داشتنت را در دلم گذاشت ... ولی این زیاد هم برای تقدیر ها غیر عادی نیست ... چرا که فرهاد هایی را به یاد دارم که با وجود کندن کوه بیستون به شیرینشان نرسیدن و مجنون هایی که به خاطر نبود لیلی شان سر به بیانان گذاشتند...

                                                                              و من هم امشب ...

ای همیشه حاضر قلبم .. امشب تو را به خدا می سپارم .. من را به خاطر همه بدی هایم ببخش و مرا حلال کن ...این را خوب می دانم که  تو لایق بهترین هایی ... منم مثل همیشه از خدا بهترین ها را برایت آرزو میکنم....

تو ای وبلاگ صبور ... ای همراه همیشگی  دلتنگی های  من ... ای کسی که  میدانم که دیگر تو هم از من خسته شدی !!  میدانم که تو هم زیر بار سنگین این دلنوشته ها کمر خم کرده ای ... انگار امشب تو هم مثله خود من بارانی هستی... می دانم تو هم پس از این دلتنگ حضور یار می شوی ... ولی فکر میکنم این میتواند خبر خوبی برای تو باشد که آخرین دقایق را در حضور من سر می کنی .. دیگر مزاحمت نخواهم شد ... خیالت راحت !!

 

و اما تو ای خدا ... ای آفریننده عشق ... ای آفریننده معشقوق و ای آفریننده عاشق... خواهشی دارم...هر چند که ما از قسمت و حکمت های تو بی خبریم ولی باز خواهشی دارم... اگر قرار هست عاشقی به معشوقش نرسد مهر و محبتشان را در دل هم قرار نده و اگر هم که در پیچ و خم روزگار به هم دل بستن فراموش کردن را برایشان ساده فرما...

من هم سعی میکنم مثل قبل همچنان نقاب صورتم را بر ندارم تا دیگران از دیدن من غمگین نشوند !!!

 

از تو تنها يک حس

  مانده با من امشب

  که تو را گم بکنم

 پيش بيهودگي احساسم

 آخرين بار،

 سلام.

آخرين بار،

 خدا حافظ تو

خداحافظ عزیزم

                     خداحافظ دوستان مهربونم

                                                   خداحافظ وبلاگ صبورم

 

هر کس که به دل حسرت پیکان تو دارد
آسایشی از جنبش مژگان تو دارد

نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم فروردین 1391ساعت 23:37 توسط محمد|

باز هم در سکوت و آرامش شب با دست هایی که توانی برایشان باقی نمانده است آمده ام تا بنویسم...

از دلی می نویسم که آرامش را برایش افسانه کرده ام... از دلی که در فصل بهار پژمرده می شود ..

و از نفس های عمیقی که با آه خو گرفته اند... از اینها می نویسم...

از تکلیفی می نویسم که بلا شده است !!

از گونه هایی مینویسم که چندیست منزلگاه شبنم چشمانم شده است...

از تو ... !؟ آری از تو هم خواهم نوشت....

سحر گاه چند شب دیگراز دستان بی رمق و ذهن خسته ام درخواست میکنم تا آخرین نوشته ها رو هم بنویسند...

از تو

تا من

به اندازه دو آسمان فاصلست

و این میتواند دلیلی باشد برای ...

 

نوشته شده در یکشنبه بیستم فروردین 1391ساعت 1:55 توسط محمد|

تمام راهها را بسوی جاده ی تنهایی می پویم

و در اضطراب گلبوته های جدایی ,

چشمانم را بسوی صداقت پروانه های شهر عشق
 , آذین می بندم ..

به تو فکر می کنم که چگونه در گلزار وجودم , آشیان کردی ..

و بر تاروپود تنم حروف عشق
را ترنم نمودی ..

پس باورم کن که به وسعت دریا و به اندازه ی
زیبایی چشمانت
هنوز در من شمعی روشن است .

و من…

در انتهای غروب , نگاهم را بسوی مشرق چشمانت دوخته ام

تا مگر بازتاب صداقتمان در دستان

تو تجلی کند ….!!!

توضیح نوشت : این وبلاگ هر ده روز یک بار به روز می شود .. !!

 

 


نوشته شده در جمعه یازدهم فروردین 1391ساعت 0:10 توسط محمد|

و اینک دقایقی از سال 91 میگذرد.... و من چشم انتظار پیام هایی از سوی تو  و تو بیخیال از دلی که هر لحظه بهانه ات را میگیرد...

سال نو با بی توجهی های او آغاز میشود و اما من این طرف برایش در لحظات اولیه سال نو دست به دعا بر میدارم و برایش سالی سرشار از تندرستی و خوشبختی و موفقیت را آرزومندم....

ای بهترینم شاید دیگر دستانم توان نوشتن برایت را نداشته باشد...

 

ديگر به هواي لحظه ديدار
دنبال تو در به درنمي گردم
دنبال تو اي اميد بي حاصل
ديوانه و بي خبر نمي گردم
در ظلمت آن اطاقك خاموش
بيچاره و منتظر نمي مانم
هرلحظه نظر به در نمي دوزم

وان آه نهان به لب نمي رانم

 

تصحیح می شود !! (چند دقیقه بعد)

اکنون چشم انتظاری به پایان میرسد...

پیامت رسید و چقدر زیبا تعداد ضربان قلبم رو نامنظم کرد ... و قلبم نشان داد که هنوزم علاقه ی زیادی نسبت بهت داره...

ببخش که زود قضاوت کردم.... سال نوت مبارک باشه و ایشالا سال بسیار خوبی داشته باشی...

 

نوشته شده در سه شنبه یکم فروردین 1391ساعت 2:6 توسط محمد|

دیگر رغبتی برای نوشتن ندارم وقتی که نمی دانم دل نوشته هامو میخوانی یا نه.. من دلم بس تنگ هست و دلسرد از از این فاصله ها گمان مکن که فراموشت کرده ام نه , تو هنوزم پادشاه بی بدیل قلبمی.. روزهای تکراری سردمو فقط خیال و خاطراتت می تواند گرم کند , خاطراتی که هر روز از صفحه نمایش ذهنم می گذرد .. دیرزمانیست که تو را ندیده ام و من بس دلتنگ و یادت همیشه با من

"یادها"

فراموش نخواهند شد حتی با اجبار

و "دوستی ها:

ماندنی اند حتی باسکوت

و "علاقه ها"

ادامه دارند حتی با وجود فاصله ها


نوشته شده در پنجشنبه هجدهم اسفند 1390ساعت 11:31 توسط محمد|

در سکوت و آرامش شب آمده ام تا برایت از فریاد و التهاب دلم بنویسیم...

دلی که چندین فصل  معنای آرامش رو از یاد برده است.. دیگه خستم شدم از دست این دل...

آخه نمیدانم تا کی قراره بی قراری کنه... انگار که هنوز به شوق دیدارت  امید داره...

انگار که منتظر مانده تا روزی بیایی و فانوس شب های تارش باشی..

روز هایم مثل شب تاریک است... اما آرامش شب رو نداره...

از لابه لای لحظه های تلخ و غمگینم ... تو روز روشن این همه تاریکی می بینم...

پس من باید به دلم حق بدم که چرا هر لحظه این سوالها رو تکرار میکنه..

چرا ابر سیاه بی کسی سایه هاش روی بخت تیره منه !!؟

چرا جز دلتنگی و دلواپسی در خونمو کسی نمی زنه !!؟

 

نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم دی 1390ساعت 1:1 توسط محمد|

قرار نبود چشمای من خیس بشه
قرار نبود هرچی قرار نیست بشه
قرار نبود دیدنت ارزوم بشه
قرار نبود که اینجوری تموم بشه
قرار نبود منتظرت بمونم
قرار نبود بری و برنگردی
یادت میاد ثانیه های آخر گفتی میرم اما میام به زودیــ …
چشمامو بستم نبینی اشکمو چشمامو باز کردمو رفته بودیـــ‬

پای آمدنت که نباشد….
….
اگر تمام جاده های عالم هم به خانه من ختم شود ….
باز هم نمی رسی

 

نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم آذر 1390ساعت 0:55 توسط محمد|

خدایا اینبار دلم برای تو تنگ شده ... چه جمله ای گفتم .. جمله ای که پر از بی معرفتیست...

خدایا بهم حق بده.. خودت داری دوروبرم رو می بینی... خدایا خیلی دوست دارم...  نه بهتره بگم تو چقدر منو دوست داری!!

بازم جمله ی بدی گفتم... مگه میشه خدا بنده اش رو دوست نداشته... خدایا احساس میکنم تمام قلبم رو سیاهی گرفته...

دیگه خسته شدم... من اگه بخوام برگردم و فقط تو رو داشته باشم باید چیکار کنم... آخه خودت گفتی : گر صد بار توبه شکستی باز آی .. مگه خودت نگفتی : وقتی بنده ای توبه میکنه و به سوی من باز میگردد من از اون مادری که بچه گمشده اش رو پیدا میکنه بیشتر خوشحال میشم... اینو هم میدونم که گفتی : تو یه قدم بیا سمت من تا من صد قدم بیام به سمتت..

ولی خدایا نمیدونم با چه رویی دارم این متنها رو مینویسم... بارها تو همین وب نوشتم که توبه کردم.. بارها به سمتت اومدم.. ولی ...

خدایا دیگه از غیر تو خسته شدم.. من فقط میخوام تو رو داشته باشم... خدایا دستمو میگیری !!؟؟

ای کاش قلبم میشد مثله زمانی که متولد شده بودم... خدایا تو چقدر پاک ما رو به دنیا میفرستی و ما چقدر ناپاک به سویت باز میگردیم...

ولی خدا تو توابی ..ارحم الراحمینی... ستار العیوبی.. غفار الذنوبی..و صدها صفت زیبای دیگر ... و من فقط یه بنده گناه کارم...

خدایا فقط ازت میخوام که دستمو بگیری و منو ببخشی..

 

 

نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم آبان 1390ساعت 22:26 توسط محمد|

آمده ام تا باز برایت بنویسم...

می نویسم تا که شاید اندکی از دل تنگی هایم کم شود...

می نویسم تا که شاید کمی از دردهای دلم کم شود... می نویسم اما نمیدانم که آیا روزی میخونی  حرفای دلم رو یا نه !!؟

خیلی دلتنگم... دیرزمانیست که تو را ندیده ام... هنوز آخرین باری که روی زیبایت رو دیده ام از یادم نرفته... زمان بسیار کوتاهی بود... ولی مطمئنم که این زمان کوتاه بسیار طولانی در ذهن غبارآلودم می ماند... شهر کوچیکم در نبودت بهونه ات رو میگیره... انگار که در نبودت آسمانش ابریست و ستاره ای ندارد... از شهرم رفتی و با خود دلم رو سوغات بردی !!

رفتی ولی خوشحالم که دلم همیشه باهاته...

اگه یه روز اومدی و دل تنگیهامو خوندی حداقل یه نشونه برام بزار...

شاید کمی دلم آرام گیرد.. !!

 

صدای من ...                                                                  اون که رفته دیگه هیچوقت نمیاد
به خواب خواهم رفت.
چشمهايم را خواهم بست                                                          دل من تا قیامت گریه میخواد...
و چهره ام را به سمت ديوار خواهم گرداند                    
وفکرخواهم کرد
و فکرخواهم کرد
و به تو فکر خواهم کرد ....
بی تو دچار بی رنگی شده ام...!
کاش برای همیشه روحم در رنگها شسته میشد
کاش غروب آفتاب میشکست و رنگين کمان را می نوشیدم .
کاش ...

 

نوشته شده در شنبه شانزدهم مهر 1390ساعت 0:54 توسط محمد|


آخرين مطالب
» شروعی دوباره در منزلگاهی دیگر !!
» تقدیر این گونه بود که در شبی فراموش نشدنی با تو خداحافظی کنم !!
» منو بلا تکلیفی ...
» به تو فکر می کنم که چگونه در گلزار وجودم , آشیان کردی ...
» لحظه های تلخ چشم انتظاری
» دلم بس تنگ است
» پس جواب سوالهای دلمو کی میدی !؟
» انتظار تلخ
» خدایا دستمو بگیر..
» بازم دلتنگی


Design By : Pichak